خوشبختی یک برکت است، اما معمولا یک فتح است. لحظه جادویی روز یاریمان می کند تا دگرگون شویم، وادارمان می کند به جستجوی رویاهامان برویم.
رنج خواهیم برد. لحظه های دشواری خواهیم داشت. مایوس می شویم اما همه اینها گذرایند و اثری بر جا نمی گذارند. و در آیینه می توانیم مغرورانه و با ایمان به گذشته بنگریم.
بدبخت کسی است که می ترسد خطر کند چون شاید او همچون کسی که رویایی برای دنبال کردن دارد با نومیدی و یاس و رنج روبرو نشود.
...اما هنگامی که به گذشته می نگرد- چرا که ما همواره به گذشته می نگریم- آوای قلبش را می شنود که با معجزاتی که خدا در هر روز تو کاشته بود چه کردی؟ با استعدادهایی که پروردگارت به تو سپرده بود چه کردی؟
در گودالی دفنشان کردی چون می ترسیدی از دستشان بدهی. "پس میراث تو این است".
یقین که زندگیت را به هدر داده ای!
بدبخت کسی است که این واژه ها را بشنود؛
چون در آن هنگام به معجزات ایمان خواهد آورد اما لحظه های جادویی زندگی گذشته است...
نوشته شده توسط مهسا نیکروش در چهارشنبه 1386/07/18 ساعت 15:20 موضوع | لینک ثابت
چوپانی مثل همه چوپانهای دیگر هر روز گله خود را به چرا می برد، اما بر عکس همه آنها
وقتی که گوسفندان سرگرم چریدن بودند به بالای تپه می رفت و بر سر و روی خود می زد
و فریاد می کرد: آهای مردم! کمکم کنید! گرگ به گله ام زده. این کار هر روز چوپان بود و بعد
به مردمی که با چوپ و بیل و داس و چنگک به کمک شتافته بودند قاه قاه می خندید.تا یک
روز واقعا گرگ به گله زد و چوپان تند و تیز خود را به بالای تپه رساند و بر سر و روی خود زد و
فریاد کرد: آهای مردم! کمکم کنید! گرگ به گله ام زده. مردم ده به کمک چوپان دویدند و این
بارواقعا گرگها را زدند و متفرق کردند.
شما فکر می کنید همیشه باید جوری باشه که شما فکر می کنید.؟!
نوشته شده توسط مهسا نیکروش در چهارشنبه 1386/07/18 ساعت 14:59 موضوع | لینک ثابت
در آغاز هیچ نبود
کلمه بود و آن کلمه خدا بود
و کلمه بی زبانی که بخواندش و بی اندیشه ای که بداندش چگونه میتواند بود؟
و خدا یکی بود و جز خدا هیچ نبود
و با نبودن چگونه می توان بودن؟
هر کس گمشده ای دارد و خدا گمشده ای داشت؛ هر کس دو تا است و خدا یکی بود
خدا آفریدگار بود و چگونه می توانست نیافریند؟
و خدا مهربان بود و چگونه می توانست مهر نورزد؟
اما خدا بودن مطلق بود
و خدا غنای مطلق بود
و هر کسی به اندازۀ داشتن هایش می خواهد
دوست داشت چشمی ببیندش
دوست داشت دلی بشناسدش
" و خدا آفریدگار بود"
و دوست داشت بیافریند
و خداوند خدا،
برای حرفهایش باز هم مخاطبی نیافت
هیچ کس او را نمی شناخت
هیچ کس با او انس نمی توانست بست
"انسان را آفرید"!
و این نخستین بهار خلقت بود؛ آدم تنهایی خداوند خدا را پر کرد
دلهای بسیار آمدند تا هر یک به نوعی ستایش خالق خویش گویند
تاریخ آمد و آمد تا به عرصه ای از خلقت رسید
که در آن عرصه، بزرگ مردی بود که از همه تنهاتر بود
تاریخ آن گوشه ایستاده است و می گرید به سرنوشت این مرد
این در وطن خویش غریب
آری چنین است
"این زندگی بزرگ مرد تاریخ یعنی علی بوده است"
اما علی جز چاه های پیرامون مدینه؛ چاه های نخلستان صاحب سری نداشت!
اگر می داشت چرا سر در حلقوم چاه برد؟
اینها جز به خاطر آن است که علی تنهاست؟
در میان شیعیانش نیز تنها ست
علی از محمد تنها تر است
علی از خدا نیز تنها تر است
"خدا برای تنهاییش آدم را آفرید
"محمد سلمان را یافت" اما،
اما علی تا پایان حیاتش تنها ماند
"آری علی از خدا نیز تنها تر است"...
دکتر شریعتی
نوشته شده توسط مهسا نیکروش در جمعه 1386/07/13 ساعت 21:27 موضوع | لینک ثابت
این قدر با رویاهای من غریبه نباش
باور کن
ما همه از تبار واژگانی هستیم
که از گوشۀ امن آسمان
به اندوه بی پایان زمین رانده شدند
حالا
اگر می بینی هنوز هم به چند خط شعر ایمان دارم
از ترس آن است که خطابه های غمگین زندگی غرق مان نکند
و گر نه
وقتی بوسیدن لحظه ها را ممنوع کنند
دیگر نه شعری می ماند
نه اعتقادی
علی رضا روح نواز
نوشته شده توسط مهسا نیکروش در جمعه 1386/07/13 ساعت 21:25 موضوع | لینک ثابت
تلاش نکن که زندگی را بفهمی
زندگی را زندگی کن
تلاش نکن که عشق را بفهمی
عاشق شو
و چنین است که خواهی دانست
این دانستن حاصل تجربه توست
این دانستن هرگز ویرانگر آن راز نیست
هر چه بیشتر بدانی در می یابی که هنوز چیزهای بیشتر
و بیشتری باقی است تا بدانی...
نوشته شده توسط مهسا نیکروش در جمعه 1386/07/13 ساعت 21:20 موضوع | لینک ثابت
عشق یک هنر است باید آن را آموخت و آن را آفرید.
عشق غزلی است که دو شاعر آشنا هر یک مصراعی از آن را می سراید.
سرانگشت دستهای آشنایتان را که امروز به هم پیوند خورده است بر روی تارهای نامرئی و لطیف آن
برقصانید و عشق را بنوازید.
با تعصب و خلوص کوشیدن تا هر کدام خود را در مسیر نگاه و احساس مخاطب خویش قرار دهد تا آنجا
که بتواند همه چیز را در این دنیا همچون او ببیندوحس کند.
من و تو او شوند، هر دو از دم او نفس زنند و از چشم های او ببینند و از حلقوم او بگریند و بخندند.
در سینه او بتپند و در رگهای او جاری شوند و در نبض های او بزنند و "این چنین در او زندگی کنند".
آن گاه دو دستی که این چنین آموختۀ هم شده اند آماده آنند که آن چنگ را برگیرند و آن آهنگ را سر کنند.
"و او عشق نام دارد و عشق چنین زاده می شود و آفریده می شود" .
نوشته شده توسط مهسا نیکروش در جمعه 1386/07/13 ساعت 21:13 موضوع | لینک ثابت
برای آنکه خوب بنویسی، خوب بخوان .
دو جور چیز بخوان؛ یکی آنکه اندیشه ات را تقویت کند و دیگر آنکه احساس را تلطیف.
بر آنکه اندیشه ات را تقویت کند، اندیشه کن؛ به سادگی نپذیر. به جنگ نوشته برو. بارها و بارها بخوان و به آن فکر کن. آن را به زندگی ببر؛ ببین جواب درستی می دهد؟
که اگر داد، جزو قبول داشت هایت کن. جزء وجودت؛ امر رفتاری ات.
آن را که احساس را تلطیف می کند، که در تو شهامت و صراحت و امید و پایداری می آفریند؛ بیش از یک بار بخوان، حفظ کن و از حفظ بگو
ببین چقدر زیبا ست...
تو باید چیزی بخوانی که ذخیره فکری ات را غنا بخشد و هنر گفتنت را صیقل
که دانش است و هنر و فلسفه...
آنگاه آن را که می فهمی، که قبول داری، که می بینی "بنویس"
و آن گونه بگو و بنویس که خود از شنیدن یا خواندنش لذت برده ای.
بارها بنویس و تاریخ بزن و کنار بگذار...
بارها بگو و صدایت را ضبط کن
و به نقد "چه" گفتن و چگونه گفتن خود بنشین...
نوشته شده توسط مهسا نیکروش در پنجشنبه 1386/07/12 ساعت 14:38 موضوع | لینک ثابت
از خدا خواستم عادتهای زشت را ترکم بدهد؛
خدا فرمود: خودت باید آنها را رها کنی
از او درخواست کردم فرزند معلولم را شفا دهد؛
فرمود: لازم نیست، روحش سالم است، جسم هم که موقت است
از او خواستم لااقل به من صبر عطا کند؛
فرمود: صبر، حاصل سختی و رنج است
عطا کردنی نیست، آموختنی است
گفتم: مرا خوشبخت کن
فرمود: "نعمت" از من خوشبخت شدن از تو
از او خواستم روحم را رشد دهد
فرمود: نه تو خودت باید رشد کنی
من فقط شاخ و برگ اضافی ات را هرس می کنم تا بارور شوی
از خدا خواستم کاری کند که از زندگی لذت کامل ببرم
فرمود: برای این کار من به تو "زندگی" داده ام
از خدا خواستم کمکم کند همان قدر که او مرا دوست دارد،
من هم دیگران را دوست بدارم
خدا فرمود: بالاخره اصل مطلب دستگیرت شد!
نوشته شده توسط مهسا نیکروش در پنجشنبه 1386/07/12 ساعت 13:11 موضوع | لینک ثابت
آخرین نوشته ها
درباره وبلاگ
می ترسم روزی نتوانم بنویسم و دفتر هایم خالی بمانند
و حرفهای ناگفته ام هرگز به دنیا نیایند
می ترسم نتوانم بنویسم و کسی ادامه سرود قلبم را نشنود
می ترسم نتوانم بنویسم و آخرین نامه ام در سکوتی محض بمیرد...
فهرست اصلی
دوستان
نوشته های پیشین
طراح قالب
POWERED BY