تبليغاتX
 داسمه
 

...

 

 پرنده بر شانه های انسان نشست. انسان با تعجب رو به پرنده کرد و گفت: من درخت نیستم تو نمی توانی  روی شانه من آشیانه بسازی. پرنده گفت: من فرق درخت و آدم ها را خوب می دانم اما گاهی پرنده ها و انسانها را اشتباه می گیرم.

انسان خندید و به نظرش این بزرگترین اشتباه ممکن بود.

پرنده گفت: راستی چرا پر زدن را کنار گذاشتی؟ انسان منظور پرنده را نفهمید اما باز هم خندید. پرنده گفت: نمی دانی توی آسمان چقدر جای تو خالی است انسان دیگر نخندید، انگار ته خاطراتش چیزی را به یاد آورد. چیزی که نمی دانست چیست.

شاید یک آبی دور، یک اوج دوست داشتنی

پرنده گفت: غیر از تو پرنده های دیگری را هم می شناسم که پر زدن از یادشان رفته است، درست است که پرواز برای یک پرنده ضرورت است اما اگر تمرین نکند فراموشش می شود.

پرنده این را گفت و پر زد. انسان رد پرنده را دنبال کرد تا اینکه چشمش به یک آبی بزرگ افتاد و به یاد آورد روزی نام این آبی بزرگ بالای سرش آسمان بود و چیزی شبیه دلتنگی توی دلش موج زد آن وقت خدا بر شانه های کوچک انسان دست گذاشت و گفت: یادت می آید تو را با دو بال و دو پا آفریده بودم؟ زمین و آسمان هر دو برای تو بود اما تو آسمان را ندیدی.

راستی عزیزم بال هایت را کجا گذاشتی؟

انسان دستی بر شانه هایش کشید و جای خالی چیزی را احساس کرد آنگاه سر د ر آغوش خدا گذاشت و گریست...


 

نوشته شده توسط مهسا نیکروش در شنبه 1386/09/24 ساعت 19:7 موضوع | لینک ثابت


دلاویزترین

 

   از دل افروزترین روز جهان،

   خاطره ای با من هست

   به شما ارزانی:

 

  سحری بود و هنوز،

   گوهر ماه به گیسوی شب آویخته بود

   گل یاس

   عشق در جان هوا ریخته بود

   من به دیدار سحر می رفتم

   نفسم با نفس یاس درآمیخته بود

   می گشودم پر و می رفتم و می گفتم: های

   بسرای ای دل شیدا، بسرای

   این دل افروزترین روز جهان را بنگر!

   تو دلاویزترین شعر جهان را بسرای!

   من به دنبال دلاویزترین شعر جهان می رفتم!

      

  دو کبوتر در اوج،

           بال در بال گذر می کردند

            دو صنوبر در باغ،

   سر فرا گوش هم آورده به نجوا غزلی می خواندند

   مرغ دریایی، با جفت خود، از ساحل دور

   رو نهادند به دروازه نور...

   چمن خاطر من نیز ز جان مایه عشق،

   در سرا پرده دل

   غنچه ای می پرورد

   هدیه ای می آورد

   برگهایش کم کم باز شدند!

   برگها باز شدند:

   ... یافتم! یافتم آن نکته که می خواستمش!

   با شکوفایی خورشید و گل افشانی لبخند تو آراستمش

   تار و پودش را از خوبی و مهر

   خوشتر از تافته یاس و سحر بافته ام:

   " دوستت دارم " را

   من دلاویزترین شعر جهان یافته ام!

   این گل سرخ من است

   دامنی پر کن ازین گل که دهی هدیه به خلق

   که بری خانه دشمن!

   که فشانی بر دوست!

   راز خوشبختی هر کس به پراکندن اوست!

 

  تو هم ای خوب من! این نکته به تکرار بگو!

   این دلاویزترین حرف جهان را، همه وقت،

   نه به یک بار و به ده بار، که صد بار بگو!

   دوستم داری؟ را ازمن بسیار بپرس!

   دوستت دارم را با من بسیار بگو!

                                                                                                 "فریدون مشیری" 


 

نوشته شده توسط مهسا نیکروش در شنبه 1386/09/10 ساعت 18:13 موضوع | لینک ثابت