می دانم بی حوصله ای، احساس می کنی آسمان روی سرت سنگینی می کند،
دستهایت پر از زمستان است، پاهایت مثل صخره شده اند، حس می کنی چلچله ای
در محدوده صدای تو پر نمی گیرد... اما، حالا من آمده ام... آمده ام تا کنار تو بنشینم،
با هم درد دل کنیم و حرف بزنیم.
من آمده ام تا برای تو سنگ صبور باشم، نمی دانم، شاید هم تو برای من؟!
...
خانه دل را تکانده ام تا در مقدم سبزت سرود عشق را بخوانم و بر فراز قله عشق
بایستم و سبد اشتیاقم را پر از واژه های غزل و ترانه کنم...
بگذار تو را تا همیشه به ذهن بهار بسپارم و حقیقت سبز آوازات را در بلندای احساس
با دانه های اشک زیور دهم
...
آن گاه که اول بار نجوای تنهایی ات را زمزمه کردی
گفتی: امشب باز آسمان میزبان اختران عاشق است
...
و بعد عهدمان را بر بالهای ارغوانی پاییز بستیم
بیا به جشن آلاله ها، به مهمانی خورشید برویم و در وسعت جاده ها مسافران مهتاب شویم
...
دلم می خواهد کمکم کنی، با تو می توان به آن سوی پنجره ها قد کشید
دلم می خواهد کمکت کنم، آخر باید راهی جست برای رسیدن به اوج.
پس همیشه با تو ام...
دلم می خواهد باور کنی
دلم می خواهد فکر کنی من از تو ام و تو از من!
نوشته شده توسط مهسا نیکروش در پنجشنبه 1386/10/27 ساعت 15:22 موضوع | لینک ثابت
آخرین نوشته ها
درباره وبلاگ
می ترسم روزی نتوانم بنویسم و دفتر هایم خالی بمانند
و حرفهای ناگفته ام هرگز به دنیا نیایند
می ترسم نتوانم بنویسم و کسی ادامه سرود قلبم را نشنود
می ترسم نتوانم بنویسم و آخرین نامه ام در سکوتی محض بمیرد...
فهرست اصلی
دوستان
نوشته های پیشین
طراح قالب
POWERED BY