تبليغاتX
 داسمه
 

تقدیم به کسی که مثل هیچ کس نیست...

 

   تو نمی دانی که روزگار چقدر کوتاه است و همیشه نمی توان شانه به شانه دوست

   در باران قدم زد و سیبها و پرنده هایی را که روی شاخه ها نشسته اند تا آخر شمرد

   همیشه نمی توان دست دوست را گرفت و به تماشای قله هایی برد که در دو قدمی

   خدا ایستاده اند...

   نه تو اینها را نمی دانی، اگر می دانستی حتم داشتم حتی یک لحظه هم مرا تنها

   نمی گذاشتی

   تو نمی دانی دوست داشتن همیشه گفتن نیست، گاه سکوت است و گاه نگاه...

   این درد مشترک من و توست که گاهی نمی توانیم در چشمهای یکدیگر نگاه کنیم...


 

نوشته شده توسط مهسا نیکروش در جمعه 1386/11/12 ساعت 15:11 موضوع | لینک ثابت


000

 

      چگونه می توانم امید نداشته باشم به عدالت روزگار

   در حالی که می دانم، کسی که بر روی پر قو می خوابد همان رویایی را می بیند

که کسی که بر روی زمین می گذارد و می خوابد...


 

نوشته شده توسط مهسا نیکروش در جمعه 1386/11/12 ساعت 14:57 موضوع | لینک ثابت


000

 

   در کوچه تنهایی می گذریم تا خود را به هفت قله عشق برسانیم

   اما قداست عشق را شکسته اند

   مدتی ست به باغ یاس ها می رویم

   اما یاس ها را در پنجره دلها ماندنی کرده اند

   از آن سوی پنجره ها به جاده ها نگاه کردیم

   غبار گرفتند

   گل های سرخ را در باغچه دلها کاشتیم

   انگار مردم دیگر گلها را هم دوست ندارند

   غزل، ترانه برای ما غریبه است

   عطر یاس، سبز بودن و سبز ماندن را از یاد برده ایم

   امروز باید بیایی       آخر دیگر انتظار سرآمده

   فرصت نیست بیا تا یاس ها را با نسیم دلنوازت از خواب بیدار کنی

   تا به دنیای زیبای غزل و ترانه عطر یاس هدیه کنی


 

نوشته شده توسط مهسا نیکروش در جمعه 1386/11/05 ساعت 12:49 موضوع | لینک ثابت