تو نمی دانی که روزگار چقدر کوتاه است و همیشه نمی توان شانه به شانه دوست
در باران قدم زد و سیبها و پرنده هایی را که روی شاخه ها نشسته اند تا آخر شمرد
همیشه نمی توان دست دوست را گرفت و به تماشای قله هایی برد که در دو قدمی
خدا ایستاده اند...
نه تو اینها را نمی دانی، اگر می دانستی حتم داشتم حتی یک لحظه هم مرا تنها
نمی گذاشتی
تو نمی دانی دوست داشتن همیشه گفتن نیست، گاه سکوت است و گاه نگاه...
این درد مشترک من و توست که گاهی نمی توانیم در چشمهای یکدیگر نگاه کنیم...![]()
نوشته شده توسط مهسا نیکروش در جمعه 1386/11/12 ساعت 15:11 موضوع | لینک ثابت
آخرین نوشته ها
درباره وبلاگ
می ترسم روزی نتوانم بنویسم و دفتر هایم خالی بمانند
و حرفهای ناگفته ام هرگز به دنیا نیایند
می ترسم نتوانم بنویسم و کسی ادامه سرود قلبم را نشنود
می ترسم نتوانم بنویسم و آخرین نامه ام در سکوتی محض بمیرد...
فهرست اصلی
دوستان
نوشته های پیشین
طراح قالب
POWERED BY