در آغاز هیچ نبود

کلمه بود و آن کلمه خدا بود

و کلمه بی زبانی که بخواندش و بی اندیشه ای که بداندش چگونه میتواند بود؟

و خدا یکی بود و جز خدا هیچ نبود

و با نبودن چگونه می توان بودن؟

هر کس گمشده ای دارد و خدا گمشده ای داشت؛ هر کس دو تا است و خدا یکی بود

          خدا آفریدگار بود و چگونه می توانست نیافریند؟

              و خدا مهربان بود و چگونه می توانست مهر نورزد؟

اما خدا بودن مطلق بود

 و خدا غنای مطلق بود

و هر کسی به اندازۀ داشتن هایش می خواهد

دوست داشت چشمی ببیندش

دوست داشت دلی بشناسدش

" و خدا آفریدگار بود"

   و دوست داشت بیافریند

و خداوند خدا،

برای حرفهایش باز هم مخاطبی نیافت

هیچ کس او را نمی شناخت

هیچ کس با او انس نمی توانست بست

   "انسان را آفرید"!

و این نخستین بهار خلقت بود؛ آدم تنهایی خداوند خدا را پر کرد

دلهای بسیار آمدند تا هر یک به نوعی ستایش خالق خویش گویند

تاریخ آمد و آمد تا به عرصه ای از خلقت رسید

که در آن عرصه، بزرگ مردی بود که از همه تنهاتر بود

تاریخ آن گوشه ایستاده است و می گرید به سرنوشت این مرد

این در وطن خویش غریب

 آری چنین است

"این زندگی بزرگ مرد تاریخ یعنی علی بوده است"

اما علی جز چاه های پیرامون مدینه؛ چاه های نخلستان صاحب سری نداشت!

اگر می داشت چرا سر در حلقوم چاه برد؟

اینها جز به خاطر آن است که علی تنهاست؟

در میان شیعیانش نیز تنها ست

علی از محمد تنها تر است

علی از خدا نیز تنها تر است

   "خدا برای تنهاییش آدم را آفرید

"محمد سلمان را یافت" اما،

اما علی تا پایان حیاتش تنها ماند

      "آری علی از خدا نیز تنها تر است"...

                                                                                                     دکتر شریعتی 


 

نوشته شده توسط مهسا نیکروش در جمعه 1386/07/13 ساعت 21:27 موضوع | لینک ثابت