چوپانی مثل همه چوپانهای دیگر هر روز گله خود را به چرا می برد، اما بر عکس همه آنها

وقتی که گوسفندان سرگرم چریدن بودند به بالای تپه می رفت و بر سر و روی خود می زد

و فریاد می کرد: آهای مردم! کمکم کنید! گرگ به گله ام زده. این کار هر روز چوپان بود و بعد

    به مردمی که با چوپ و بیل و داس و چنگک به کمک شتافته بودند قاه قاه می خندید.تا یک

روز واقعا گرگ به گله زد و چوپان تند و تیز خود را به بالای تپه رساند و بر سر و روی خود زد و

فریاد کرد: آهای مردم! کمکم کنید! گرگ به گله ام زده. مردم ده به کمک چوپان دویدند و این

بارواقعا گرگها را زدند و متفرق کردند.

 شما فکر می کنید همیشه باید جوری باشه که شما فکر می کنید.؟!

 

 


 

نوشته شده توسط مهسا نیکروش در چهارشنبه 1386/07/18 ساعت 14:59 موضوع | لینک ثابت